تبليغاتX
شنا در آبی

 

به نجیب زاده یی از  سلاله ترنگ و آهنگ  

به  عبدالله نوابی شادکام  که جاری است مثل آب در جویبار زلال  سرود صدا و مانند خون بر رشته های آبی هنر !

 

دل این ابر ها آتش گرفته پشت آوازت

هوای تازه مستی می کند در بارش سازت

 

بلوط شانه هایت را  به راه باد ها مگذار

که این گوگرد جادو گر... نیندازد به اندازت

 

میان چاله  های زند ه گی چاهی میسر کن

که دلتنگی مارا هم بخوانی با  دل بازت

 

برایت  برگ ها کف میزنند و  مستطاب عشق

به شور افتاده  از رقصیدن پرشور  الفاظت

 

دگر این اسمان از یک قفس  بالا  نخواهد بود

اگر پر پر شود در اوج ها سیمرغ  پروازت
+ نوشته شده توسط شایان فریور در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 12:0 |

در هوای تو همه کوچه کبوتر شده است

یک هوایی  که منم ، پر زده پر پر شده است

خانه میخواهد ازین کوچه براید با من -

بر سر راه تو  ، بی زلزله  خود  سر شده است

عطرگل داشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنت  خواب مرا پر کرده

بستر از کاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتنت ...  وسوسه گستر شده است

تابکی، هی ! تو بگو صبر بیاموزانم

دل  بی حوصله را  ؟   ساعت آخر شده است

***

چشم های تو نفس های مرا در داده

ام   نفس  جوره بلال تو چه کافر شده است

لخته ی خون تعفن   زده  بیتو دل بود

پیش روی تو شده  این که  معطر شده است

مزد عاشق شدنم ، باش! که در هجرانت

آنقدر سوخته این مرد که اخگر شده است

+ نوشته شده توسط شایان فریور در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 11:39 |

عشق جادو میکند  با مهربانی های تو

لحن بلبل می تپد در همزبانی های تو

با اشارت های چشمت رفتم و رفتم ز خود

تا چه شهری  را بیابم ازنشانی های تو

عشق را می بوسم وبر تاق چشمم می نهم

اعتقادی گشته ام  با نکته دانی های تو

زن  نمی گویم ترا  افرشته ی  هستی من

تا یکی را کم کنم از نا توانی های تو

 با حنا تقدیرخود را  می نویسی  و خدا

خنده اش می گیرد ازاین خط دوانی های تو
+ نوشته شده توسط شایان فریور در دوشنبه هفدهم مرداد 1390 و ساعت 23:1 |

آسمان کوچه از مهتا ب خالی می  شود

مرد حیران مانده دیگر لاوبالی می شود

 

پیش تنهایی خود سر می گذارد نا گزیر

تلخ  می گرید  صدایش یک حوالی می شود

 

مثل یک موسیچۀ زخمی  فتاد از آسمان

زنده گی بی هم قفس  بشکسته بالی می شود 

 

دختری که  رنگ  بازار  دل یک مرد بود

رفته رفته زنده گی  ی نقش قالی می شود

 

مرد  در تاریکی شب خون خود را ریخته

ماهتاب حجله  غرق (خانه خالی )می شود

+ نوشته شده توسط شایان فریور در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 22:6 |
ای شاعرِ نشسته به هجران نفس بکش

افتاده در مسیر تو توفان نفس بکش

 

در این هوای بی سر و سامان روزگار

بیدار باش  وبا دهن نان نفس بکش

 

از دور چاه می گذرد راه زنده گی

عادت بگیر در همه  دوران نفس بکش

 

ارچند این طبیعت پر سم کشنده است

ارچند این فضا شده تفتان نفس بکش

 

گور بزرگ گرد و برت را گرفته است

این است سرنوشت تو  انسان نفس بکش

        
+ نوشته شده توسط شایان فریور در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 و ساعت 20:16 |
بگذر از دیروز های مرده فردا را بگیر

از طلوع صبح حاضر راه دنیا را بگیر

 

گم شدی بسیار در دیدار لیلایی که رفت-

پشت کار خویش؛ حالا دست یکتا  را بگیر

 

از گریبان ملایک سر زدی  بیهوده بود

 جان آدم! پشت نان گرم و حلوا را بگیر

 

 

زنده گی زن نیست تا با عقد او دل خوش کنی

تا نفس داری از او عیش سراپا را بگیر

 

با صدای یک گرسنه پیش مردم جف نزن

در لباس گرگ باش و میش دنیا را بگیر

 

هفت پشتت را خیال شاد بودن  کشته است

پیش شو از روزگاران خون آنها  را بگیر

 

 کار بالا  از زمین تا آسمان پس مانده است

تو پیامبر نیستی  شایان گپ مارا بگیر

+ نوشته شده توسط شایان فریور در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 و ساعت 11:9 |
 

سر به راهت مانده ام تا پس بیایی ای پری

سر به راهی را بگیری پس بیایی ای پری

 

هرچه از هرکس شنیدی و به راهی گم شدی

کی به خود از حرف هر نا کس بیایی ای پری

 

زور تنهایی مضاعف می شود در بی کسی

باورم کی می شود تو بس بیایی ای پری

 

از خدای فصل های سبز و زیبا خواستم

تا به جلد یک گل نورس بیایی ای پری

  

هرچه آید از طلسم جاده های سرنوشت

تاکسی رفتی و ترسم بس بیایی ای پری

 

 

+ نوشته شده توسط شایان فریور در سه شنبه هجدهم آبان 1389 و ساعت 12:29 |
این شعر رازناک تداعی روز های آفتابی به معنای واقعی عاشق شدن و شاعر شدن من است که مرا بر راه تکاپو و تپیدن استوار ساخت. تداعی روز های تقابل اشک و لبخند من و لیلا. که بر می گردد به سال های ۱۳۷۵-۱۳۷۶ تقریبن ۱۲ سال قبل.ولی هنوز زخم آن روز گار در جان و هیجانم تازه است و هنوز رایحه گیسوان لیلا سفر کرده از پشت دیوار های تاریخ مرا می وزاند. بگذریم که جوش های سینه به خارش افتید.

هنوز آن روز های بی دریغ و  شاد یادم هست

تمامش مثل ترتیل یکی اوراد یادم هست

 

که عاشق گشتم و تو بی تفاوت بودی و اما

به شیرین کاری ات بودی پی فرهاد یادم هست

 

هنوز آن روز اول - روز نشر چشم  بادامی

که آخر مغز و هوشم را به غم ها داد ، یادم هست

 

هنوز آن مستطیل صنف و خط ابرو ان تو

درخشان تر  ز  تشریحات هر استاد یادم هست

 

هنوز  آن قصه ی خاموش چشمان  سخن سازت

شبیه شاه بیتی  یک غزل  ازیاد یادم هست

 

هنوز آن بی تفاوت بودن و تمکین بی پایان

که در من می نمود آواز را فریاد یادم هست

 

هنوز آن طعنه هایی که از عاشق بودنم دادی

به کیف بوسه هایی که مرا در داد یادم هست

 

هنوز آن شعر های سکته عشقی بی شاعر

که می خواندی  و می گفتی بگو ارشاد یادم هست

 

هنوز آن تار مویت را که پیچیدی به انگشتم

پس از چندین تکیدن با غم و بیداد یادم هست

 

هنوز آن روز های سر بلند عشق و رسوایی

به رنگ سجده ام برقامت شمشاد یادم هست

 

مرا با چشم هایت غرق باران کردی و اما

رها کردی خودت را در  مسیر باد، یادم هست

 

هنوز آن روز های بی دریغ و شاد یادم هست

هنوز آن زخم های جاری فریاد یادم هست
+ نوشته شده توسط شایان فریور در شنبه نهم مرداد 1389 و ساعت 11:53 |
پشت تو افتادم و بسیار سرگردان شدم

شعر گفتم در قفای تو سخن باران شدم

 

خواستم تا با غزل کارم به چشمانت رسد

سعی باطل دست داد و عاقبت شایان شدم

 

از دویدن های گرد آلود دنبال دلت

فرش راه نا رسیدن های بی پایان  شدم

 

وزن ما را در ترازوی  دکان سنجیده یی

کین چنین آلوده ی  وسواس آب و نان شدم

 

دوستت دارم ولی کندوی خانه خالی است

دوستت دارم ولی بابای آذین جان شدم

 

کوچه ی تان خسته شد از رفت و آمد های من

مرد رسوای شهر در پیش این و آن شدم

 

مثل یک  طالب ترا در زنده گی ام جسته ام

آنقدر هایی که دنبال تو بمباران شدم
+ نوشته شده توسط شایان فریور در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:21 |
خدا به خیر کند روز ها مبارک نیست

دل زمین و زمان جز گلوله شک نیست

 

 همیشه دلنگرانی و انتظار، آخر

به جز صدا شکستن به کوچه، تک تک نیست

 

اگر به سمت گریبان دل گل سرخی ست

شگفته عقده دیرینه هاست، پولک نیست

 

چه  دست ها که برین خانه چتر می بند

چه دست هایی که کم از حضور موشک نیست

 

دگر چه کارکند آسمان خسته ی شب

اگربه سینه هستی ما مهی حک نیست

 

درین زمانه پر ادعای آدم ها

به جز حضور خدا هیچ چیز بی شک نیست

 

خدا به خیر کند روزگار فردا را

دل زمان و زمان جز گلوله شک نیست
+ نوشته شده توسط شایان فریور در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت 15:4 |