این شعر رازناک تداعی روز های آفتابی به معنای واقعی عاشق شدن و شاعر شدن من است که مرا بر راه تکاپو و تپیدن استوار ساخت. تداعی روز های تقابل اشک و لبخند من و لیلا. که بر می گردد به سال های ۱۳۷۵-۱۳۷۶ تقریبن ۱۲ سال قبل.ولی هنوز زخم آن روز گار در جان و هیجانم تازه است و هنوز رایحه گیسوان لیلا سفر کرده از پشت دیوار های تاریخ مرا می وزاند. بگذریم که جوش های سینه به خارش افتید.
هنوز آن روز های بی دریغ و شاد یادم هست
تمامش مثل ترتیل یکی اوراد یادم هست
که عاشق گشتم و تو بی تفاوت بودی و اما
به شیرین کاری ات بودی پی فرهاد یادم هست
هنوز آن روز اول - روز نشر چشم بادامی
که آخر مغز و هوشم را به غم ها داد ، یادم هست
هنوز آن مستطیل صنف و خط ابرو ان تو
درخشان تر ز تشریحات هر استاد یادم هست
هنوز آن قصه ی خاموش چشمان سخن سازت
شبیه شاه بیتی یک غزل ازیاد یادم هست
هنوز آن بی تفاوت بودن و تمکین بی پایان
که در من می نمود آواز را فریاد یادم هست
هنوز آن طعنه هایی که از عاشق بودنم دادی
به کیف بوسه هایی که مرا در داد یادم هست
هنوز آن شعر های سکته عشقی بی شاعر
که می خواندی و می گفتی بگو ارشاد یادم هست
هنوز آن تار مویت را که پیچیدی به انگشتم
پس از چندین تکیدن با غم و بیداد یادم هست
هنوز آن روز های سر بلند عشق و رسوایی
به رنگ سجده ام برقامت شمشاد یادم هست
مرا با چشم هایت غرق باران کردی و اما
رها کردی خودت را در مسیر باد، یادم هست
هنوز آن روز های بی دریغ و شاد یادم هست
هنوز آن زخم های جاری فریاد یادم هست
+ نوشته شده توسط شایان فریور در شنبه نهم مرداد 1389 و ساعت
11:53 |